ميرزا على خان نائينى ( صفاء السلطنة )

95

گزارش كوير ( سفرنامه صفاء السلطنه نايينى " تحفة الفقراء " ) ( فارسى )

مهدى مجتهد پسر مرحوم آقا محمود مجتهد عارف كرمانشاهانى و برادر معزى اليه ، حاجى آقا يحيى و ميرزا محمد حسين نورى منشى ديوان عدليه را ديدم . چون مدتى بود از آشنايان تهران كسى را نديده بودم ، فوز عظيم شمرده ، آن روز را غالبا در غرفهء ايشان و غرفهء بنده صحبت انس بود . امّا ايشان تازه نفس و جديد العزيمه به صفحات عتبات عاليات روانه بودند . و بنده كوفتهء راه و خستهء چندين ماه مسافرت مشهد مقدس . به هر صورت الحمد للّه خوش گذشت . غروب آفتاب ايشان حركت نمودند . و دو ساعت از شب گذشته بنده براى كنارگرد بار كردم . اصل حوض سلطان را يكى از خليفه سلطانهاى عصر شاه عباس احداث نموده ، قنات جارى و رباط بنيان كرده است . [ كنارگرد ] چهارشنبه بيست و نهم : به كنارگرد رسيديم . ديشب هواى عرض راه به حدّ افراط سرد بود ، و راه هم از عبور قوافل پرگرد . بنده از بىخوابى ستوه آمده و از صنعتى هم كه در ليالى سابقه براى نيفتادن از مال و راحتى به اجمال مىكردم ممنوع بودم و آن صنعت اين بود كه از ابتدا تا انتهاى منزل چند مرتبه خود با بنده‌زاده عباس و حسين نائينى كه مثل خر بر قاطر آبدارى نشسته است ، پيش رانده ، همين‌كه فاصلهء ما سه نفر با قافله به يك ميدان يا كمتر مىرسيد ، فرود آمده ، جلو مالها را گرفته ، ميان صحرا مىخوابيديم . و تا رسيدن قافله ، به خواب رفته يا نرفته برخاسته ، سوار و هى بر جانب مركب و همچنين تا وصول به منزل چند بار چنين اتفاق مىافتاد . و به اين واسطه از گرد و خاك قافله و انديشهء پرت شدن از مال محفوظ بودم . خلاصه چون ديشب به جهت آنكه مكارىها سپرده بودند كه اين دو منزل دله دزد دارد از اين صنعت ممنوع بودم . خيلى بد گذشت . اگر چشمم را برهم مىگذاشتم ، خوابم مىبرد ، و از مال مىافتادم . و اگر باز مىگذاردم پر از خاك مىشد . سرما هم خيلى زحمت مىداد . در اين حيص و بيص طبع اقتضاى انشاء غزلى نموده تا وصول به منزل چند بيتى به عرض رسيد ، و در اين روزنامه درج گرديد و الابيات هذه . آنكه بر كوى مه و مهر كشد چوگان را * كرد سرگشته چو گوئى من سرگردان را آنكه دى عهد وفا بست و صفا كرد امروز * رفت و بشكست به آئين جفا پيمان را باد جانم به فداى سر جانانه دوست * كز سرم برد به در خوش هوس سامان را به سر عشق تو نازم كه به يك گردش چشم * بنده سلطان كند و بنده كند سلطان را به سر سبز تو جانا كه ز دامان تو دست * نكشم ور بكشم زير لحد دامان را